دنیای پس از اسپرانتو
متن سخنرانی احمد رضا ممدوحی (رییس انجمن اسپرانتو ایران)
بهمناسبت سالگشت تولد خالق زبان بینالمللی اسپرانتو، دکتر ل. ل. زامنهوف (1917-1859) و روز جهانیِ کتاب اسپرانتو
تهران 15 دسامبر 2005/ 23 آذر 1384
دکتر زامنهوف، مبدع زبان اسپرانتو، که طبق پیشگوئیِ لایبنیتز، در صورت جهانگیر شدن زباناش، مشهورترین مخترع جهان شناخته خواهد شد. مقدمه میخانه اگر ساقیِ صاحبنظری داشت، میخواری و مستی ره و رسمِ دگری داشت. بهنظر میرسد که شاعر از "ره و رسم" میخواریِ موجود راضی نبوده و علت آنرا نبودِ "ساقیِ صاحبنظر" میداند. تعبیر اسپرانتیستیِ این شعر، شاید این باشد که نظم زبانیِ موجود در دنیا، نظمی صحیح و کارآمد نیست، و علت آن، فقدان اسپرانتیستهایی است، که از روشهای درست و کارآ برای ترویج اسپرانتو در دنیا استفادهکنند. و این در حالی است که اهمیت زبان برای انسان – چه در ارتباط او با دیگران و چه در ارتباط او حتی با خودش – بسیار بنیادی و کلیدی است، تا جایی که بهعنوان مثال، بنابر گفتهی لودویگ ویتگِنشتاین (1951-1889)، فیلسوف اتریشی-انگلیسی: "محدودههای زبان من، مرزهای دنیای من است." و این واقعاً باعث تأسف است که محدودهی دنیای اکثریت قاطع انسانهای هزارهی سوم، هنوز مرزهای محدودِ زبانهای قومی – و یا حداکثر ملیِ - ایشان است! اهمیت زبان و ویتگنشتاین گرِگوری بِرگمَن (-1979)، نویسندهی جوان کتاب جدید (2004) The little book of bathroom philosophy که در ایران با نام "کتاب کوچک فلسفه" (با ترجمهی کیوان قبادیان و توسط نشر اختران) منتشر شده است، در این کتابِ موجز فلسفه، هنگامی که به ویتگنشتاین میپردازد، میگوید: "نفوذ ویتگنشتاین فوقالعاده است، زیرا برای علم فقط یک وظیفهی مشروع قائل بود: توجه به کاربرد زبان بهگونهای که از معضلات فلسفیِ ناشی از کاربرد نادرست کلمات اجتناب شود." لودویگ ویتگِنشتاین، فیلسوف زبانآگاهِ اتریشی-انگلیسی: "محدودههای زبان من، مرزهای دنیای من است." ویتگِنشتاین، که از شاگردان برتراند راسل (1970-1872) فیلسوف و ریاضیدان انگلیسی بود، بنابر گفتهی بسیاری، اندیشهی فلسفیِ قرن بیستم را متحول کرد. وی دربارهی اهمیت زبان بسیار صحبت کرده است، ازجمله درمورد رابطهی بین واقعیت و زبان گفته است که: "همهی واقعیتها به این اعتبار واقعیتاند که میتوانیم دربارهی آنها حرف بزنیم و تصویرشان کنیم." (تناظر سهگانهی واقعیت، اندیشه در ذهن انسان و زبان) همچنین در مورد قدرت و رسا بودن زبان در تبیین مطالب و مسائل گفته است که: "هر چیزِ گفتنی را، بهوضوح میتوان بر زبان جاری ساخت." در نظر ویتگنشتاین – شاید همانطور که سهراب سپهری نیز گفتهاست: "واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد." - کلمه خودِ معنی است، چرا که بهزعمِ او: "اگر راست باشد که کلمات معنی دارند، پس چرا کلمات را دور نمیاندازیم و معنیشان را نگه نمیداریم؟" لزوم تغییر استراتژی متولیان و متصدیان امرِ زبان در جهان – که البته خواهناخواه شامل ما اسپرانتودانان نیز میشود – تاکنون موفق به تغییر اساسیِ این نظمِ اشتباه نشدهاند. علت این امر شاید در غرق شدن ایشان در جزئیات و یا جزءنگریهای افراطی بوده است – که البته شاید وجود و گذراندن آن برای پیشرفت تکنیکی در این زمینه لازم بودهاست. اما اکنون بهنظر میرسد که برای فرار از این ورطه و رکودِ نسبی، احتیاج به یک کلنگری و دگرنگریِ بنیادی وجود دارد تا فرایِ پیشرفتهای تکنیکی بهدست آمده، از تاکتیکهای جدیدی بهرهگیری شود. و شاید هنگام آن نیز فرا رسیده باشد تا در استراتژیِ پیشبرد زبان اسپرانتو هم تجدید نظر کنیم. ابداعات اولیه و ابداعات ترکیبی ما در عصری زندگی میکنیم که بهنظر میرسد اکثریت اختراعات و ابداعات اساسی یا اولیه - چه در زمینهی فنآوری و فرآوری و چه در زمینهی دانش و علوم - انجام شده است، چرا که مدتهاست که اکثر نوآوریها و دستآوردها، تنها ترکیب یا آرایهی جدیدی از یافتههای قبلی بودهاست. بنابر این، اختراعات و ابداعات کنونی – و احتمالاً آینده نیز - اکثراً از ادغام و ترکیبِ اختراعات و ابداعات قبلی و نحوهی کاربردِ جدیدی از آنها، بهوجود میآید. C5 اختراع لُرد کلایو سینکلر، که در سال 1985 به بازار آمد، کاربردی هوشمندانه از اختراعات پایهی قبل از خود بود. بهعنوان نمونه در زمینهی فنآوری، فردبَرِ سِگوِیْ (Segway human transporter) که در ابتدای هزارهی سوم میلادی توسط دین کامِن (Dean Kamen)، مخترع آمریکایی ابداع شد، و از نقطهنظر حمل ونقل، شهرسازی و رعایت مسائل زیستمحیطی - مانند C5 ابداع سال 1985 لُرد کلایو سینکلر (Clive Sinclair)، مخترع انگلیسی - بسیار قابل توجه است و افقهای تازهای را در برابر دیدگان طراحان در بسیاری از زمینهها، ازجمله برنامهریزی و طراحی شهری میگشاید؛ و یا رادیوی کوکی، که در سالهای پایانیِ قرن بیستم ابداع شد و عنوان اختراع سال را نیز از آن خود کرد – و ایدهی آن بهراحتی میتواند به تلفن همراه و کامپیوترهای همراهِ کوکی نیز بیانجامد - فقط ترکیبی است از دستآوردهای علمی و فنآوری گذشته: ژیروسکوپ، حسگرهای گوناگون، باطریهای قابل شارژ، کوک، دینام یا ژنراتور، و ... . فردبَر سِگوِی و مخترع آن، دین کامِن. سِگوی که در آغاز هزارهی سوم رونمایی شد و فردبری کاملاً هوشمند است، ترکیبی جدید است از دستآوردهای قبلیِ بشر. در زمینهی علوم نظری و دانش نیز میتوان بهعنوان مثال به "داروینیسم اجتماعی" که در اواخر قرن نوزدهم توسطِ دانشمندانی مانندِ هِربرت اسپنسر (1903-1820)، یکی از بنیانگذاران علم جامعهشناسی، ساماندهی شد، و یا نظریات خانم جولیا کریستِوا (-1941)، روانکاو، نویسنده، تئورسین و استاد زبانشناسیِ دانشگاه پاریس، که بلغاریالاصل و فرانسوی است، اشاره کرد که با تعبیر و ترکیب جدیدی از ایدهها و نظریات چارلز داروین (1882-1809)، زیگموند فروید (1939-1856)، و زبانشناسیِ ساختارگرا بهوجود آمده است.
داروینیسم اجتماعی، کاربرد نظریهی داروین در مورد جوامع انسانی است، که عمدتاً توسط هربرت اِسپِنسر ساماندهی شد. در مورد اسپرانتو چطور؟ بنابر این در زمینهی مشکل زبان بینالمللی و اسپرانتو نیز، احتمالاً ما احتیاجی به ابداع یا اختراعِ اصلیِ جدیدی نداریم، چرا که اسپرانتو - و چندین هزار زبان دیگر - تا بهامروز ساخته شده است. چیزیکه در این زمینه به آن احتیاج داریم، ترکیب صحیح و کارآمدی است از فنون و آگاهیهای موجود، برای پیشبرد علم و آگاهی در این زمینه که به جهانیشدن زبان اسپرانتو – یا هر "آنتوی" دیگری - بیانجامد (اشاره به "یوروپانتو"، "یورال " یا تمامی زبانهای دیگری که با الهام یا بر اساس زبان اسپرانتو ساخته شده، یا پیشنهاد شده تا ساخته شود). مثلاً بهکارگیریِ زبان اسپرانتو در کامپیوترها و اینترنت، یکی از ترکیباتی بوده است، که تاثیر بهسزایی در پیشبرد زبان اسپرانتو داشته است – و بهنوبهی خود قادر به پیشبرد غیرقابل تصور کاربرد کامپیوترها و اینترنت در سراسر جهان است. تاکنون تلویزیون و سینما در حد بسیار کمی به این منظور مورد بهرهبرداری قرار گرفته است – هرچند که همین مقدار نیز، تأثیر خوبی برای معرفی و وجهه اسپرانتو داشته است. رادیو و تلویزیون ماهوارهای از پتانسیل بسیار زیادی برای کمک به شناساندن، آموزش و بهکارگیریِ زبان اسپرانتو دارند – همانطور که اسپرانتو نیز نقش فوقالعادهای میتواند در استفادهی هرچه بیشتر و بینالمللیتر از آنها در سراسر دنیا داشته باشد. اما، تمامیِ اینها مربوط به تکنیک پیشبرد اسپرانتو است، چیزی که در مقیاس تاکتیک و استراتژی باید مدنظر قرار گیرد نیز شاید از اهمیت بیشتری برخوردار باشد. عشق به دریا و ایجاد تشنگی آنتوان سنت دو اِگزوپری (1944-1900)، نویسنده و خلبان فرانسوی، خالق کتاب شازدهکوچولو، که کتاب قرن شناخته شده است، میگوید: "اگر میخواهید یک کِشتی بسازید، افراد را فرا نخوانید تا چوب جمعکنند، کار را بین ایشان تقسیم کنید و به ایشان دستور دهید که چهکار کنند. بهجای این کارها، به ایشان عشق ورزیدن به دریای وسیع و بیانتها را آموزش دهید." چنانچه بخواهیم این پند حکیمانه و عارفانهی اگزوپری را در مورد چگونگیِ پیشبرد زبان بینالمللیِ اسپرانتو در سطح جهان بهکار ببندیم، باید بهجای غرق شدن در تبیین و انتقال جزئیات و ویژگیهای اعجازآورِ زبان اسپرانتو و نحوهی آموزش هرچه بیشترِ آن، مردم دنیا را از جهانی آگاه کنیم که در آن مشکل زبان مشترک یا زبان بینالمللیِ فراگیر وجود ندارد. چراکه هنوز، بهعنوان مثال، برای هیج اروپایی یا امریکایی هم – که شاید نسبت به دیگر ساکنان این کره از پیشرفتهای بیشتری در زمینهی زبان و ارتباطات بهرهمند شده باشند - قابل تصور نیست که پس از پیاده شدن در پکن، تهران یا مسکو بتوانند با تمامیِ اقشار مختلف محلیِ مردم، از راننده تاکسی گرفته تا مردم کوچه و بازار و دانشجویان و اساتید، بهراحتی و در زمینههای گوناگون – و نه فقط در حدِ یک سلام و احوالپرسیِ ساده - صحبت کنند. اکنون کار ما اسپرانتیستها شاید این باشد که چنین رویایی را برای مردم جهان به تصویر در آوریم، تصویری باورپذیر و ملموس و دستیافتنی: با بهرهگیری از کتاب، مجله، فیلم، تئاتر، اینترنت یا هر رسانهی دیگر. بهعبارت دیگر ما باید بههرترتیبی که میتوانیم، "دنیای پس از اسپرانتو" را بهخوبی بهتصویر کشیم و آنرا به تمامیِ مردم جهان نشان دهیم. دنیای پس از اسپرانتو در دنیای پس از اسپرانتو، امور کلیدی و حیاتی در زندگانیِ هر فرد یا جامعه، از بهبود، سهولت و عدالت فراوانی بهرهمند خواهد بود، اموری چون آموزش زبان بیگانه یا "بینالمللی"، تحصیل در رشتهی مطلوب، فرصتهای کاری، ازدواج، مسافرت، بهرهمندی از محصولات گوناگون هنری (مانند ادبیات، فیلم و تآتر)، تفریح و غیره. بهعنوان مثال، فراگیریِ زبان بیگانه یا "بینالمللی" – که در حال حاضر تنها برای گروه اندکی از نخبگان میسر است که از امکانات مالی یا طبقهایِ ویژهای برخوردارند – در دنیای پس از اسپرانتو، برای تمامی انسانهای جهان بهگونهای یکسان ممکن خواهد بود. امکانات و فرصتهای تحصیلی، کاری یا حتی تفریحی نیز، که اکنون بستگی زیاد و غیرعادلانهای به دانستن زبان بیگانهای دارد، که فراگیری آن برای اکثریت مردم امکانپذیر نیست، در دنیای پس از اسپرانتو برای همه بهیکاندازه و عادلانه خواهد بود. شاید بزرگترین نمودگاهِ دنیای پس از اسپرانتو، در حال حاضر همایشهای جهانیِ اسپرانتو (UK) باشد. بنابر این، بهعنوان نمونه، باید تا آنجا که میتوانیم جوِ تفاهمآمیزِ حاکم بر این همایشها را به مردم جهان نشان دهیم تا ببینند که یک قرن است که چندین هزار نفر از دهها کشور گوناگون و زبان مختلف گرد هم میآیند و در ایجاد تفهیم و تفاهم بین خود کوچکترین مشکلی ندارند. بهعنوان مثال، در ارتباط با اتحادیهی اروپا، که بهخاطر فقدان زبان مشترک واحد در رنج و خرج بسیار بهسر میبرد، و علایمی از گرایش آن به اسپرانتو نیز دیده شده است، برای از بین بردن تردیدهای تصمیمگیرندگان ایشان در بهکارگیریِ زبان بینالمللی و بیطرف اسپرانتو، کافی است که هماندیشانِ اروپائیِ ما حداکثر مساعیِ خود را در دعوت و فراخواندن ایشان به همایش جهانی سال آینده – که در فلورانس ایتالیا برگزار میشود – انجام دهند تا این تصمیمگیرندگان با چشمها و گوشهای خود تفاهم بینالمللی را درعمل و در بین متفاوتترین نژادها و زبانهای دنیا تجربه کنند. آنگاه برای ایشان دیگر کوچکترین شک و تردیدی در مورد بهرهگیری از زبان اسپرانتو بهعنوان زبان مشترک کشورهای عضو اتحادیهی اروپا باقی نخواهد ماند. هنگامی که ما اسپرانتودانان توانستیم به آحاد مختلف مردم جهان طعم و مزهی چنین دنیای رویایی را بچشانیم، دیگر این خودِ مردم خواهند بود که برای دستیابی به این رویای زیبای بشریت از انجام هیج عمل و ابتکاری کوتاهی نخواهند کرد، و پس از یافتن اسپرانتو، برای آشنایی و فراگیریِ آن، خود ایشان به دنبال ما خواهند گشت تا بتوانند با اسپرانتو بیشتر آشنا شوند، آنرا بیاموزند و از آن استفاده کنند. یعنی بهعبارت دیگر، همانطور که مولانا نیز قرنها پیش از اگزوپری گفته: آب کم جو، تشنگی آور بهدست، تا بجوشد آبات از بالا و پست. یعنی به جای دادنِ آب (اسپرانتو) به مردم، تشنگی (آرزوی ارتباط یافتن با همهی انسانهای جهان) را در ایشان بهوجود آوریم و دامن بزنیم، چرا که با داشتنِ تشنگی، خود ایشان بههرطریقی که باشد، آب را خواهند یافت. مولانا و اگزوپری هر یک بهزبان ویژهی خود، بر اصالت تشنگی و عشق، بهعنوان مهمترین انگیزه برای نیل به مطلوب و هدف، تکیه کردهاند. احتمالاً مرحلهی پس از ایجادِ این آرزو و خواست و تشنگی، ترغیب و تشجیع مردم به جستجو و طی طریق در جهت آرمانِ آرزوئیِ ایشان است؛ همانطور که در فرهنگ غرب بهحق بر don’t give up your dreams (رویاهایتان را کنار نگذارید) تکیه شده و ما نیز در فرهنگ شرقیِ خود معتقد به اولویت اندیشه و آرزو هستیم، و بهعنوان مثال، همانگونه که باز حضرت مولانا فرموده: اندیشهات جایی رود، وآنگه تورا آنجا برد، زاندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو، پیشانه شو. یعنی ابتدا باید اندیشه و آرزو برای امری بهوجود آید و پرورانده شود؛ پس از آن، تنها همین آرزو و خواست، انگیزه و اسباب تحقق بخشیدن به آن خواهد شد. بهعنوان مثال، تا اندیشه و تصور آزادی یا دموکراسی برای مردم تعریف و تبیین نشده باشد، ایشان در جهت دستیابی به آن کاری نخواهند کرد، اما پس از آشنایی با (خوبیهای) این مفاهیم، از انجام هر تلاشی به رسیدن به آن کوتاهی نخواهند کرد. که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها به تعبیر دیگر، طبق گفتهی حافظ، عشق در ابتدا باید سهل و آسان بنماید تا انسان را مجذوبِ خود سازد، و پس از آن، بهیاریِ جذبهی ایجاد شده در ابتدا، فائق آمدن بر هر مشکی که پیشآید، بهآسانی ممکن خواهد بود. همچنین بنابر غزل زیبای دیگر حافظ، محبوب برای افکندن آتش عشق به جان انسان تنها "زلفی بر باد میدهد" تا کل وجودِ انسان را "بر باد دهد" (زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن، تا نکَنی بنیادم). یعنی فقط با ایجاد شیفتگی و تشنگی، انسان کاملاً مجذوب شده و به دنبال محبوب و خواستهی خود میرود. یا چنانکه عطار نیز میگوید، فقط با افکندن عشق و آرزو بر دل شیخ پیر صنعان، دخترکی ترسا قادر میشود تا او را که عمری با زهد و آبرو زیسته، به هرجا که مایل است بکشاند و انجام هر کاری را از او بخواهد – حتی کشاندن او به کنیسه و بستن زنار! ما نیز باید ابتدا – و شاید حتی فقط – عشق به ارتباط یافتن با تمامیِ انسانهای جهان را بر مردم بنمایانیم، و آنان را عاشق و شیفتهی این ایده و آرزو کنیم، چرا که با وجود این عشق و طلب، خود ایشان بر تمامیِ مشکلهای سرراه فایق خواهند آمد. عشق به تفاهم کامل با تمامیِ انسانهای جهان: این رویا که هر کسی در هر جای جهان بتواند تمامیِ مجلهها، روزنامهها، کتابها و سایتهای اینترنتی دنیا را بخواند، همهیِ برنامههای تلویزیونیِ گیتی را ببیند و به تمامیِ ایستگاههای رادیوئی جهان گوش فرا دهد و هنگام مسافرت به هر نقطه از کرهی زمین بهراحتی بتواند با سکنهی آنجا ارتباط کامل برقرار سازد. همه بتوانند در همهی نقاط زمین به تحصیل و کار بپردازند و با هر قوم و نژاد که بخواهند، بیامیزند – این است رویای زیبایی که به دکتر زامنهوف چنان انگیزهای داد که با عشق و علاقهی کامل تمامیِ عمر و تلاش خود را برای بهوجود آوردن و پیشبرد زبان مشترک جهانیِ اسپرانتو صرف کند. و اکنون نیز همین رویا باید به تمامیِ انسانها عطش ارتباط برقرار کردن و تفاهم بینالمللی را ببخشد و آنان را بهسوی زبان بینالمللی و بیطرفِ اسپرانتو، این سترگ عُمرآوردِ دکتر زامنهوف، جذب کند. کار ما: تبدیل جهل مرکب به جهل ساده تا هنگامیکه جهل، مرکب است – یعنی مشکلی وجود دارد، و آگاهی از وجود این مشکل، موجود نیست – هیچ امیدی برای رفع آن را نمیتوان متصور بود. بهعنوان مثال، احتمالاً کوررنگی یا دالتونیسم برای هزاران سال در بین انسانها وجود داشته است، ولی تا هنگامیکه جان دالتون (1844-1766)، شیمیدان و فیزیکدان انگلیسی – که خود نیز کوررنگ بود! – از وجود چنین مشکلی آگاه نشد، هیچکسی نمیتوانست در جهت بهبود، رفع یا مقابل با آن، کاری بکند. دنیا زبان مشترک جهانی ندارد و از نبودِ آن در رنج است، و در عین حال از وجود خودِ این مشکل هم بیخبر است. یعنی در زمینهی مشکل زبان بینالمللی جهل مضاعف یا مرکب وجود دارد. ما باید دنیا را از وجود مشکل ارتباطات در جهان آگاه کنیم و سپس در پیِ جستجوهای خود ایشان، به آنها بگوییم که راهحل آن را نیز نابغه و انساندوست بزرگی بیش از یک قرن پیش و آنهم با جزئیات کامل ارائه کرده است. اگر ما بتوانیم این نوع جهل مرکب را به جهل ساده – یعنی وجود مشکل، و آگاهی از وجود آن – تبدیل کنیم، دیگر برای حل مشکل تنها نخواهیم بود و خود مردم برای حل آن بهپا خواهند ایستاد، و ما را خواهند جست، و اگر ما و اسپرانتو را نبینند – یا نخواهند ببینند – اسپرانتو را خود از نو خواهند آفرید. (مانند پیشنهاد آفرینش زبان "یوروپانتو" یا "یورال" که توسط نمایندهی پارلمان انگلستان در اتحادیهی اروپا مطرح شده است.) و توصیهی آخر به هماندیشان عزیز در سراسر جهان: شاید مهمتر - و زیباتر - از موفقیت جهانیِ نهضت ما و اسپرانتو، اشتیاق و آرزوی امروزِ ما برای اتفاق افتادنِ این امر مبارک است، یعنی تصدیقی دیگر بر تقریباً همانچیزی که ناظم حکمت (1963-1902) سالها پیش گفت: "من نمیدانم که اسپرانتو (بهزودی) زبان جهانی خواهد شد یا نه، و بهنظر من این مسئله آنقدر هم مهم نیست: برای انجام این امر، زمان زیادی وجود دارد. بهنظر من مسئلهی مهم این است که هماکنون انسانهایی وجود دارند که برای ایدهی زبان اسپرانتو در تلاش و مبارزهاند. توصیهی من به پدر و مادرها این است که اسپرانتو را به فرزندان خود بیاموزید." در پایان، جملهای از اِین راند (آلیسا روزنبام) (1982-1905)، فیلسوف روسیالاصل آمریکایی و مبدع عینگرایی (یا برونگرایی که مبتنی بر تثلیثِ فردگرایی، عقل و سرمایهداری است)، که عظمت دکتر زامنهوف را بهگونهی تازهای تبیین میکند: "هر کس که برای آینده بهنبرد برخیزد، امروز در آینده زندگی میکند." یعنی دکتر زامنهوف در بیش از یک قرن پیش، در آیندهی اکثریت مردمان کنونیِ دنیا زندگی میکرده است و ما پیروان او نیز در آینده زندگی میکنیم، پس به این اعتبار، ما و او همعصریم – مگر نه آنکه همیشه او را در کنار خود احساس میکنیم و گفتار و کردار و پندارش همچنان برایمان جذاب و جدید است!؟